تبليغاتX
ترنم Type Writer Status Bar
ترنم
ترنمي دوباره به لطافت يك قطره باران
::::::::::::::::::: نمیدونم چرا ؟؟؟ ::::::::::::::::::::::::
 

بوديم

 و

كسي پاس نمي داشت كه هستيم

باشد كه نباشيم

و

بدانند كه بوديم

 

 

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 |

جواب شیطان
 

شیطان را گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد:«از حماقت تو

خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در

حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند

 اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»

پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو

 خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز.

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 |

:::: ارزشیابی کلمات ::::
سازنده ترین کلمه"  گذشت " … آن را تمرین کن .

پرمعنی ترین کلمه " ما "… آن را به کار ببند.

عمیق ترین کلمه " عشق "… به آن ارج بنه .

بی رحم ترین کلمه " تنفر"… از بین ببرش .

سرکش ترین کلمه " هوس "… با آن بازی نکن .

خودخواهانه ترین کلمه " من "… از آن حذر کن.

ناپایدار ترین کلمه " خشم "… آن را فرو ببر.

بازدارترین کلمه " ترس "… با آن مقابله کن.

با نشاط ترین کلمه " کار"… به آن بپرداز.

روشن ترین کلمه " امید "… به آن امیدوار باش.

سخت ترین کلمه " غیرممکن "… وجود ندارد.

عاقلانه ترین کلمه " احتیاط " … حواست را جمع کن.

زیباترین کلمه " راستی "… با آن روراست باش.

دوستانه ترین کلمه " رفاقت "… از آن سوء استفاده نکن.

و هدفمندترین کلمه "  موفقیت "… پیش به سوی آن

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 |

:::: آخرین کلمات::::

 

 

آخرين کلمات يک الکتريسين: خوب حالا روشنش کن...

 

آخرين کلمات يک انسان عصر حجر: فکر ميکنی توی اين غار چيه؟

 

آخرين کلمات يک بندباز: نميدونم چرا چشمام سياهی ميره...

 

آخرين کلمات يک بيمار: مطمئنيد که اين آمپول بيخطره؟

 

آخرين کلمات يک پزشک : راستش تشخيص اوليه‌ام صحيح نبود. بيماريتون لاعلاجه...

 

آخرين کلمات يک پليس: شيش بار شليک کرده، ديگه گلوله نداره...

 

آخرين کلمات يک پيشخدمت رستوران: باب ميلتون بود؟

 

آخرين کلمات يک جلاد: ای بابا، باز تيغهء گيوتين گير کرد...

 

آخرين کلمات يک جهانگرد در آمازون: اين نوع مار رو ميشناسم، سمی نيست...

 

آخرين کلمات يک چترباز: پس چترم کو؟

 

آخرين کلمات يک خبرنگار: بله، سيل داره به طرفمون مياد...

 

آخرين کلمات يک خلبان: ببينم چرخها باز شدند يا نه؟

 

آخرين کلمات يک خون‌آشام: نه بابا خورشيد يه ساعت ديگه طلوع ميکنه!

 

آخرين کلمات يک داور فوتبال: نخير آفسايد نبود!

 

آخرين کلمات يک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی...

 

آخرين کلمات يک دوچرخه‌سوار: نخير تقدم با منه!

 

آخرين کلمات يک ديوانه: من يه پرنده‌ام!

 

آخرين کلمات يک سرنشين اتوموبيل: برو سمت راست راه بازه...

 

آخرين کلمات يک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟.

 

آخرين کلمات يک غواص: نه اين طرفها کوسه وجود نداره...

 

آخرين کلمات يک فضانورد: برای يک ربع ديگه هوا دارم...

 

آخرين کلمات يک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببينم...

 

آخرين کلمات يک قهرمان: کمک نميخوام، همه‌اش سه نفرند...

 

آخرين کلمات يک قهرمان اتوموبيلرانی : پس مکانيکه ميدونه که با ...

 

آخرين کلمات يک کارآگاه خصوصی: قضيه روشنه، قاتل شما هستيد!

 

آخرين کلمات يک کامپيوتر: هاردديسک پاک شده است...

 

آخرين کلمات يک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگيری ها...

 

آخرين کلمات يک گروگان: من که ميدونم تو عرضهء شليک کردن نداری...

 

آخرين کلمات يک گيتاريست: يه خرده ولوم بده...

 

آخرين کلمات يک مادر: بالأخره سی‌دی‌هات رو مرتب کردم...

 

آخرين کلمات يک متخصص آزمايشگاه: اين آزمايش کاملاً بيخطره...

 

آخرين کلمات يک متخصص خنثی کردن بمب : اين سيم آخری رو که قطع کنم تمومه...

 

آخرين کلمات يک متخصص کامپيوتر: معلومه که ازش بک‌آپ گرفتم!

 

آخرين کلمات يک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!

 

آخرين کلمات يک ملوان: من چه ميدونستم که بايد شنا بلد باشم؟

 

آخرين کلمات يک ملوان زيردريايی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم...

آخرين کلمات يک نارنجک‌انداز : گفتی تا چند بشمرم؟

 

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در یکشنبه ششم آبان 1386 |

:::: زندگی ::::
 

به زندگی متعهد باش ! اگر زنده ای باید باآزوهایت را

 تکان بدهی جست و خیز کنی سرو صدا کنی بخندی و با

مردم حرف بزنی .چون زندگی درست نقطه مقابل مرگ است .


مردن برای ابد در یک وضعیت ماندن است.

اگر زیادآرام باشی زنده نیستی

 

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 |

::::::::: عید فطر مبارک :::::::::

خجسته باد فرخنده عید فطر
 

      عید یعنی باز گشت . به چه چیزی ؟ در میان همه اقوام و ملت ها و ادیان عید بوده وهست .

 راستی عید یعنی بازگشت به چه چیزی ؟  به قول میرچا الیاده عید در همه جا به معنای از خود

 متعارف و معمولی و روز مره بیرون آمدن است . فرار از زمان فرساینده و  بازگشت و پیوند

 با زمان ازلی ، زمان بی زمانی است . زمانی که گویی ما در ژرفای وجودمان با آن اشنایی

داریم و در آن بیماری ، گرفتاری ، فقر و مرگ نیست ، سراسر شادی و شادابی ، طرب و

طراوت ، سلامت و جوانی و چاودانگی ست . به نوروز خودمان نگاه کنید ، خانه تکانی ، لباس

 نو ، سفره هفت سین ، دید و باز دید ، جشن و شادی و بالاخره آدابی غیر از آداب معمول .

 این سرور و شادی پیوند با جاودانگی ست .


 
ای  خدا ای  قادر  بی چند  و  چون        واقفی   بر  حال   بیرون  و  درون
ای  خدا  ای   فضل  تو  حاجت  روا        با  تو   یاد   هیچ   کس   نبود  روا
این  قدر  ارشاد ، تو    بخشیده ای        تا  بدین  بس عیب ما  پوشیده ای
قطره ی دانش که بخشیدی ز پیش        متصل  گردان  به  دریاهای خویش

 

 

 

ذکرهای سفارش شده در این روز :


1 _ تهلیل : لا اله الا الله


2 _ تسبیح : سبحان الله


3 _ تحمبد : الحمدلله


4 _ تکبیر : الله اکبر


                                   

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در جمعه بیستم مهر 1386 |

::: خطای چشم :::

 

چند نقطه سیاه و سفید وجود دارد ......؟

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در یکشنبه هشتم مهر 1386 |

::: گفتگو با خدا :::
 

در رؤياهايم ديدم که با خدا گفتگو مي کنم. خدا پرسيد پس تو مي خواهي با من گفتگو کني.

من در پاسخ گفتم: اگر وقت داريد... خدا خنديد و گفت:

                                      وقت من بي نهايت است.

پرسيدم: چه چيز بشر تو را سخت متعجب مي سازد؟

خدا پاسخ داد: کودکيشان... اينکه آنها از کودکيشان خسته مي شوند و عجله دارند که بزرگ شوند

و دوباره پس از مدتها آرزو مي کنند باز کودکيشان را به دست آورند... اينکه آنها سلامتي خود را از دست

مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا سلامتي از دست رفته شان را

باز جويند...

اينکه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال خويش را فراموش مي کنند... بنابراين...

                               نه در حال زندگي مي کنند... نه در آينده!...

اينکه آنها به گونه اي زندگي مي کنند که گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند که گويي

هرگز نزيستند...

دستهاي خدا دستانم را گرفت... مدتي سکوت کرديم... و من دوباره پرسيدم: به عنوان پدر

 مي خواهي کدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟

گفت: بياموزند که آنها نمي توانند کسي را وادار کنند که عاشقشان باشد... همه کاري را که مي توانند

 بکنند اين است که اجازه دهند خودشان را دوست داشته  باشند... بياموزند که درست نيست

خودشان را با ديگران مقايسه کنند...

بياموزند که فقط چند ثانيه طول مي کشد تا زخمهاي عميقي در قلب آنها که دوستشان داريم ايجاد

کنيم، اما سالها طول مي کشد تا آن زخمهارا التيام بخشيم... بياموزند که ثروتمند کسي نيست که

بيشترين ها را دارد، بلکه کسي است که به کمترين ها نياز دارد...

بياموزند که دو نفر مي توانند به يک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند...

بياموزند که کافي نيست که ديگران را ببخشند، بلکه خود را نيز بايد ببخشند...

 من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتگو سپاسگذارم. آيا چيز ديگري هست که دوست داريد

 به فرزندانتان بگوييد؟

خداوند لبخند زد و گفت:

                         فقط اينکه بدانند من اينجا هستم... هميشه...

 

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در دوشنبه دوم مهر 1386 |

:::: می شناسم ::::

 

 

هم برام  سخت است            تو را می شناسم     

آسمان را با وسعتش می شناسم      

                                               با روز های نورانی با شب های تنهایی

دریا را با آب های شورشم می شناسم

                                                               با ماهی های خوش رنگ  با شناگران ماهر

زمستان را با سرمایش می شناسم

                                                             با پوشش سفید یک دستش با قطره های برف

زندگی را با تو می شناسم 

                                                  تو را با تمام صداقتهایت با تمام انتظاری می شناسم

که در کوچه پس کوچه های زندگی حس کرده ام

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 |

::: آدمک اخر دنیاست بخند ::
 

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که ترا عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

بخدا مثل تو تنهاست بخند

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 |

بدرقه ی خدا ...
 

ميدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت ؟

گفت : جايی که ميری مردمی داره که می شکننت ...

         نکنه غصه بخوری ، من همه جا باهاتم . تو تنها نيستی .

         توو کوله بارت عشق ميزارم که بگذری

         قلب ميزارم که جا بدی

         اشک ميدم که همراهيت کنه

         و مرگ که بدونی برميگردی پيشم ...

 

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 |

عید بر عاشقان مبارک .....
 

عشق آسان نیست

آن هم عشقی که در نهان باشد

آقا جون تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد

حیف باشد که تو باش و مرا غم ببرد

میلاد یگانه منجی عالم بشریت مبارک باد

 

در ذكر گوشه اي از تكاليف مردم نسبت به امام عصر(عج ) در زمان غيبت آن حضرت

 

در رسوم فرمانبرداي آنان كه سربزير فرمان و اطاعت  حضرت ولي عصر (عج)  فرود آورده اند و خود را سايه

 نشين وجود پر بركت ايشان مي دانند ، آمده است:

1- اندوهگين بودن در غم غيبت و فراغ آن وجود مبارك

2- انتظار فرج قائم آل محمد(عج) در هر آن

3- دعا كردن براي حفظ وجود مبارك امام عصر (عج) از شر شياطين انس و جن و تعجيل نصرت و ظفر و

غلبه بر كفار و ملحدين و منافقين كه نوعي از اظهار بندگي و اظهار شوق است.

4- صدقه دادن در حد امكان براي حفظ وجود مبارك امام عصر(عج)

5- حج كردن به نيابت امام عصر چنانكه در قديم در ميان شيعيان مرسوم بود.

6- برخاستن از براي تعظيم با شنيدن اسم مبارك آن حضرت به خصوص اگر اسم قائم(عج) باشد .

 روزي در مجلس حضرت امام صادق(ع) اسم مبارك آن حضرت برده شد پس حضرت به جهت تعظيم و

احترام ايشان برخاست.

7- استمداد و استغاثه به امام زمان (عج) در هنگام شدائد و سختيها.

"افضل العبادة انتظار الفرج"


اميرمومنان علي(ع) به نقل از پيامبر صلي الله عليه و آله: انتظار فرج حضرت بقيه الله عليه السلام

 برترين عبادت است.

منبع :  http://www.tebyan.net

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در سه شنبه ششم شهریور 1386 |

حرف خصوصی با خدا .....

 

 

چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت ...
 
 
چه بنویسم وقتی دستانم توان نوشتن ندارد .
 
 
با بغض هایی که راه گلویم را بسته چگونه فریاد برآورم ؟
 
 
فریاد برآورم و بگویم خسته ام !
 
 
کاش می توانستی این همه غم و اندوه را در چشمانم ببینی .
 
 
کاش رویت را بر نمی گرداندی ...
 
 
کاش در چشمان من نگاه می کردی و دردم را می دیدی .
 
 
کاش می فهمیدی دنیایی از اندو در دل . و هزاران حرف نگفته بر
 
لب و دریایی از اشک بر دیده داشتم ...
 
 
می دانم هیچ چیز تغییر نخواهد کرد
 
 
اما هر روز تلاش می کنم 
 
 
هر روز کمی سخت تر از دیروز ...
 


 

خدایا ! کمکم کن

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 |

افتادم ...........

 

من ز پا افتادم

جان من از بدنم رفت

که شاید

جرعه ای از تو برای

این تن تشنه بیابد

جان من رفت

هراسان

چون که جان در تن خسته

بی تو معنایی ندارد

جان من رفت

برایت !!!

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 |

عید مبعث مبارک باد .......

 

اقرا باسم ربك الذي خلق...

بخوان!

ـ محمد درهراسي و هم آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت:‌بخوان!

ـ اين بار محمد بابيم و ترديد گفت: من خواندن نمي دانم.

صدا پاسخ داد:

ـ بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمي را از لخته خوني آفريد، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين

است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمي آنچه را كه نمي دانست بياموخت.........

و او هر چه را كه فرشته وحي خوانده بود باز خواند.

ـ هنگامي كه از غار پايين مي آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهي عشق بر خود مي لرزيد

 از اين رو وقتي به خانه رسيد به خديجه كه از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:

ـ مرا بپوشان، احساس خستگي و سرما مي كنم!

 

 

عید شما هم مبارک

مارو هم دعا کنید محتاجیم

 

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در جمعه نوزدهم مرداد 1386 |

به کدامین گناه...؟!
 

دوباره من و خانه و غم هايم تنهاييم....

                                                  دوباره من و من تنهاييم....                 

دوباره من و خاطرات با توبا تو بودنم تنهاييم....

دوباره من و حرف هاي نگفته امروزت و حرف هاي نگفته ديروزم....

تا كي بايد منتظر رسيدن موج ها به ساحل شد...؟

تا كي بايد منتظر پايين آمدن فرشته از آسمان شد...؟

تا كي بايد آدم ها از دور يكديگر را زيبا ببينند...؟

چرا كمي ساحل به سمت موج نميرود؟!

چرا ما كمي براي رسيدن به فرشته به سمت بالا نميرويم؟!

چرا كاري نميكنيم كه آدم ها از نزديك هم زيبا باشند؟!

تنهايي سخت است ولي من او را با تمام دشواريهايش دوست دارم زيرا در تنهايي به خودم ميرسم من دو خودم غرق شدم بدون كمك هيچ غريق نجاتي خودم را در تنهايي هايم يافتم و نجات دادم....

خنده هاي دروغين , لبخند هاي اجباري ... تا كي بايد رد پايت را در كوچه هاي خلوت دلم ببينم و به آنها بيانديشم....

ميگويم خنده هاي دروغين و لبخند هاي اجباري چون بعد از رفتن تو فقط غم با من هم خونه بود...

لبخند ها تو مرا به عمق تو رساند و گريه هاي من تو را به من داد...

هيچ وقت فراموش نخواهم كرد روز هاي سرد زمستان را كه تو با گرمي وجودت به زندگي من اميد و گرما بخشيدي...

غربت چيز بدي است مت او را دوست ندارم ولي اون از من جدا نميشه...

وقتي نيستي دلم اندازه تمام بدي هاي دنيا براي تو تنگ ميشود....

خودت گفتي "عشق"واژه قشنگي است...من هيچ وقت قبئلش نداشتم اما با ديدن تو با آشنا شدم هنوز هم باورم نميشود چون نظر من اين بود كه آخر خط عاشق جدايي و تنهايي است....

غرورم را شكستم براي زدن حرف هايم به تو اما حرف هايي كه در صندوقچه اسرار دلم ماند...گفته بودي راز نگه دار خوبي هستم مثل هميشه درست حدس زدي...

اما آدم بايد راز دار باشه به چه قيمتي؟!

به قيمت نگفتن يك دني ا حرف كه هميشه در دلم جاي دارد...؟!

هميشه آرزو داشتم جمله اي را به تو بگويم سعي كردم آرزويم به حقيقت بپيوندد جماه ام را با يك معذرت خواهي شروع كردم و تو با گفتن يك جمله " من ديگر دلگير نيستنم"خنديدي و رفتي ومن اما ...هيچ وقت جمله ام را به تو نگفتم چون هميشه گفته بوديكه نگفتن بعضي حرف ها خيلي بهتر از گفتن آنها است...

من هم هر وقت تصميمم را گرفتم و جلو آمدم پشيمان شدم و يم قدم به عقب برگشتم...

قبلا" ميگفتم (( او ))‌چون ز واژه "تو" ترس داشتم ولي خالا به درخواست خودت ميگويم ".....تو....."

باران را دوست دارم چون هميشه تو را به يادم مي آورد...آن روزي كه براي اولين بار بودنت را احساس كردم و به تو نيازمند شدم ...چون در زير باران حرف هايم را به تو گفتم و گريستم...هنوز هم عاشق ترينم...

با حرف هايي كه ديگران به تو و راجع به تو گفتن نظرم عوض نشد...اما هميشه به دليل گناهي نداشته از طرف تو محكوم بودم..

به كدامين گناه بايد سوخت...؟!؟

 

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در جمعه دوازدهم مرداد 1386 |

ترس ..........
 

می ترسم

 

نه از تعقیب سایه و سنگ

 
نه از شب های بی مهتاب و زوزه ی گرگ

 

از آدم ها....

 

ار آدم ها می ترسم

 

از آنکه با من می نشینید و بر می خیزید

 

از آنکه هر روز صبح به سلامی و لبخندی پاسخم می گوید

 

از دوست نمایان

 

از آنکه خود را دوست می نمایاند می ترسم .

 

از همانان که به قول دوستم

 

مرا می بوسند و طناب دار مرا می بافند

 

سال هاست که می ترسم

 

از آدم ها می ترسم و می گریزم به خلوت

 

به خلوت خالی از چشم

 

می گریزم و می ترسم از چشم هایی که خلوت مرا می پایند

 

می گویند هر کاری عقوبتی دارد

 

عقوبت ریختن آبروی دیگران، عقوبت تمسخر و عقوبت شکستن دل

 

تو بگو.....

 

من مبتلای کدوم عقوبتم ؟

 

کاش در زمان پیامبری می زیستم،از ترس هایم می پرسیدم و از عقوبت کشیدنم.

 

کاش ناگاه از جایی الهام می شد که این درد می کشم از کجاست ؟

 

دوستم آن سال ها می گفت :

 

فکر آن حالا ! حتما گناهی کرده ای، تئبه کن از گناهانت!

 

من فکر می کردم با خودم .....

 

من گناه نکرده بودم

 

خدای من مثل خدای آنها سخت گیر نبود که از من کار های سخت بخواهد

 

مادرم همیشه می گوید : هر چه به ما می رسد، هر چه به ما می دهند، هر چه

 

می گویند سرنوشت ماست، همه را یک روزی، یک جایی از ما پرسیده اند و بله اش را هم گرفته اند

از من هم پر سیده اند ؟!

 

یادم نمی آید .....

 

و این شاید معنای همان تقدیر است که هیچ وقت نفهمیدمش .

 

من می ترسم از این همه دروغ .....

 

از تزویر می ترسم از متنعم بی درد که نفس از گرما می اورد و لب به نصیحت و شماتت می گشاید.

 

می ترسم حتی از...

 

تو *

 

راستی ای چشم های ناآشنا! تو که ترس هایم را میخوانی کیستی ؟

 

کیستی ای چشم های پنهان ؟

 

از تو هم می ترسم

 

اما گاهی می خواهم به تو بگویم

 

همه ترس هایم را بریزم جلوی دیدگانت تا بخوانی

 

شاید به کلامی و پیامی مرا نوازیدی

 

ای مخاطب ناآشنا!

 

شاید دست هایت را برایم به سوی آسمان بلند کردی و ستاره ای چیدی

 

ستاره را در کلامی بگذار و برایم بفرست

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در سه شنبه دوم مرداد 1386 |

ما جرا ی امتحان های خدا
 

 قربونت برم خدا.....

 

امتحان های خدا عجیب هست منظورم اینه که مثل امتحان های

معمولی نیست، چرا که روز و ساعتش رو اعلام نمی کنند و هیچ

برگه ای به بورد دنیا نمی زنند که در اون خداوند برنامه ی امتحانیش

رو اعلام کرده باشه،برای همین دنیا اینطوری نیست که هر لحظه

هر کاری دلت خواست بکنی و بعد یک شبه بشینی برای امتحان

آماده بشی.

 

معمولا خدا یکهو میاد  سر کلاس و میگه :خب!بنده های عزیزم!!

ورقه ها روی میز . و تو هر چقدر هم بهانه بگیری که شما قبلا

نگفته بودید یا التماس کنی که امتحان رو بندازه یه روز دیگه ،

کار ساز نیست که نیست!!

 

اما ماجرا اینجا تموم نمیشه و ۲تا چیز خیلی خوب داره،اولیش

اینه که خدا از هر درس فقط یک بار امتحان نمی گیره، حتی

فقط یه جور هم امتحان نمی گیره و این فرصت رو می ده  که

هی شانست رو پیش خدا امتحان کنی!!

 

اما دومی از اولی هم بهتره ،دومی اینه که خدا بیشتر و بیشتر

از همه ،همه ورقه ها رو با ارفاق صحیح می کنه ،بدون اینکه

لازم باشه آخر امتحان هی با التماس بهش بگی :

تو رو خدا ، با ارفاق تصحیح کنید ها.....    

 

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در جمعه بیست و نهم تیر 1386 |

اونجا کجاست ...
 

   اونجا کجاست که کسی کسی رو نمی کشه ......؟

                                     اونجا کجاست که محبت با ما صحبت می کنه.....؟

                                              اونجا کجاست که کسی داد کسیو نمیشکنه.....؟

                                                             اونجا کجاست که احترام وجود داره......؟

                                                                                           اونجا کجاست به من بگو.........

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 |

آزادی ........

 

امروز

من تولد یک پروانه را دیدم

امروز

در راهی که به مدرسه می رفتم

ناگهان چیزی توجه ام را جلب کرد

یک پیله در هم شکسته شد

و پروانه ای با بالهای سرخ متولد شد

تنها و سرگردان

در میان کوچه پرید

و باز ناگهان در میان شاخه های سرو

گم شد

من به مدرسه رفتم

زنگ اول زنگ فارسی

ما مشق نوشتیم

معلم گفت:"از روی بالهای پروانه سه بار بنویسید."

و من در دفترم سی بار نوشتم:آزادی آزادی آزادی.

 

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در شنبه شانزدهم تیر 1386 |

ولادت با سعادت حضرت فاطمه (س)مبارك باد ...
 

 

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 |

مرگ .....
 

  نمی دانم با مرگم ، در آغاز کدامین راه ، گام خواهم نهاد ؛

ولی دانم که با مرگ ، زاده خواهم شد ؛ چون تولدی دیگر.

  هرچند این پوست اندازی سخت خواهد بود ولی همواره ، رو به کمال خواهد داشت ؛

 رو به وجود لایزال الهی .   

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در دوشنبه یازدهم تیر 1386 |

روزگار ما .......
 

 روزگار مي گذرند ، در پي هم    سختي ها و تلخي ها مي گذرند ، در پي هم 
 

 هر روز يك پند جديد ...    هر روز يك تجربه ...

 

 در رسيدن به تعالي راه بسيار دشواري را بايد طي نمود !؟

 

 تجربه هاي تلخ با خود پندهاي بسيار بسيار مفيدي را همراه دارند .

 

 اما گذر از تجربه هاي تلخ دشوار است .

 

 دشوارتر از خود تلخي تجربه ، جبران آن تجربه است !
 

 بنويس اي روزگار ، سرنوشت ما را بنويس ...
 

 امروز چه شد ؟! ديروز چه اتفاقي افتاد ؟! فردا چه مي شود ؟!

 

 سرنوشت را نتوان از سرنوشت ...  
 

 ولي بدانيم اين ما هستيم كه سرنوشت خودمان را رقم مي زنيم .
 

 باشد كه همواره مفيد و مؤثر باشيم !!!

 

                          

 

|+| نوشته شده توسط ... تنها ... در چهارشنبه ششم تیر 1386 |

شما در قرن21 زندگي مي كنيد اگر ...
   

 

ناخودآگاه پسوردتان را به دستگاه ماكروويوتان مي دهيد!

 

2-براي بازي تكنفره با كارت حتي سالي يكبار هم از  كارت هاي واقعي استفاده نمي كنيد!

 

3-براي تماس با 3 نفر يك ليست از 15 شماره تلفن داريد!

 

4- براي كسي كه در ميز كناري شما كار مي كند ايميل ارسال مي كنيد!

 

5-دليل شما براي تماس نگرفتن با دوستانتان اين است كه آنها آدرس ايميل ندارند!

 

6-بعد از يك روز كاري طولاني وقتي به منزل برمي گرديد هنوز هم به تلفن هاي مربوط به

 

محل كارتان پاسخ می دهید!

 

7-وقتي از خانه مي خواهيد تلفن بزنيد قبل از شماره گيري ناخودآگاه 9 را مي گيرد تا

 

خط آزاد به شما بدهد!

 

8-شما چهار سال روي يك ميز كار مي كنيد و در اين مدت براي سه شركت مختلف كار

كرده ايد!

 

10- طرز سخن گفتن تان را از اخبار ساعت 11 ياد مي گيريد!

 

11-رئيس شما توانايي انجام كار شما را ندارد!